در انتظارم... - تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 16:56
حرفهای ناگفتنی فراوان دارم... یاران رفته نیز بسیار... دنیا تا کدام انتها در تلاشی به تنهایی عادتم دهی؟! عادت نمیکنم... همچنان در انتظار یارم... پ.ن: السلام علیکم یا اهل بیت النبوه...
تو میخواندی و من اشک میریختم... - تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 16:56
وَ عِزَّتِكَ يا كَريمُ، لَأَطْلُبَنَّ مِمّا لَدَيْكَ، وَ لَأُلِحَّنَّ عَلَيْكَ، وَ لَأَمُدَّنَّ يَدى نَحْوَكَ، مَعَ جُرْمِها اِلَيْكَ، يا رَبِّ فَبِمَنْ اَعُوذُ، وَ بِمَنْ اَلُوذُ، لا اَحَدَ لى
شوخی نبود... - تاریخ: 1397/11/17 ساعت: 16:56
بعضی شوخیها شوخی نیست نمیتونن شوخی باشن یکی میگه بقیه میخندن ولی یه نفر اون وسط جوری میسوزه که تمام گریههای توی مترو توی تاکسی و توی خونه هم آرومش نمیکنه... بعضی شوخیها شوخی نیست و سوزشش هم که بعد یه مدت از بین بره جای سوختگیش میمونه... پ.ن: پیش تو که تا دنیا دنیاست شرمنده هستم؛ پیش خدا شرمنده نباشم...
هر دو ... - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:25
هر دو دلتنگ همیم اما من اغلب بیشتر...
ترجمه می کنم ... - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:25
ترجمه می کنم هر چند خط یک بار سرم را می گردانم که ببینمت که ببینم اینجایی خوابی ولی اینجایی نگاهم نمی کنی ولی اینجایی حرفی با هم نمی زنیم ولی اینجایی بالشت را در آغوش گرفته ای ولی اینجایی اما نمی بینمت نیستی ترجمه می کنم دست خودم نیست که سرم را می گردانم تو را عادت کرده ام انگار عادت شیرینم زیبای خف...
آقا سید خداحافظ ... - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:25
امروز برای همیشه با آقا سید خداحافظی کردم خدا را شکر پسرخاله آنجا نبود شاید یک روز تقویم ها بیست مرداد را زیبا کنند شاید مغرورتر از آنم که بگویم کم آوردم قوی تر از آنم که اعتراف کنم امروز هیچ کس برایم رفاقت نکرد اما آنقدر دلشکسته ام که ابایی ندارم بگویم یاد انبار زیرزمین خانه اشک به چشمانم می آورد و...
نبود... - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:25
تقصیر من نبود تقدیر من نبود
در تراس ... - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:25
از اینجایی که من هستم تموم شهر معلومه کنارم خیلیا هستن، دلم پیش تو آرومه... پ.ن: ساعت ها در تراس...
تاسیان ... - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:25
به تاسیان دچارم...
خرمای خیرات... - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:25
یعنی منو بگو که نشستم دارم گردو لای خرما میزنم که فردا ببرم سر کار خیرات "پدربزرگم"... فککککککککن پ.ن: خدا رفتگان شما رو هم بیامرزاد از جدید و قدیم همگی انشاءالله...
از ما قویتر است... - تاریخ: 1397/8/10 ساعت: 22:25
عمری گذشت و عشق تو از یاد من نرفت دل، همزبانی از غم تو خوبتر نداشت این درد جانگداز زمن روی برنتافت وین رنج دلنواز زمن دست برنداشت گفتم: ز سرنوشت بیندیش و آسمان گفتی: ”غمین مباش كه آن كور و این كر است“!دیدی كه آسمانِ كر و سرنوشتِ كورصدها هزار مرتبه از ما قویتر است؟! فریدون مشیری پ.ن: اللهم اجعلنی مطم...
تولدها ... - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 11:40
آبان آمد و رفت و نشنیدم که بگویی "مبروک" آذر آمد و رفت و نتوانستم که بگویم "مبروک" خواستم یا سفری یا نظری یا حتی گذری نه توانستم و نه خواستی و نه میشد بی بی ام حال ندار است و مریض مادری کرده برایم عمری در کنارش بودم یاد تو اما هر لحظه کنار من بود گرچه شاید نرسد هیچ به تو این پیغام گرچه شاید گذرد سخت...
یه نفر هست ... - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 11:40
یه نفر هست که میدونم میشنوه درد دلامو میگیره دستمو آروم همیشه داره هوامو وقتی دل دادی میفهمی عاشقی دردی قشنگه دور خونه ی عزیزت وقتی می گردی قشنگه یه نفر هست که محاله منو جایی جا بذاره تا ببینه بی قرارم میبینم اون بی قراره من هنوز چیزی نگفتم همه حرفامو میدونه تا بیاد اشک توی چشمام خودشو زود میرسونه ....
سخت پوستان ... - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 11:40
حاج خانم ناهار ماهی پخته اند ما خورده ایم و آن میان به جز تیغ های معمول دو قطعه استخوان بزرگ و عجیب در بشقابمان یافته ایم می پرسیم: این دیگه چیه مثل قلوه سنگه؟ حاج خانم می فرمایند: این استخون فک ماهیای بزرگه. خیلی سخته. اصلا واسه همین به این نوع ماهیا میکن "سخت پوستان"! حاج خانم بسیار دانشمند تشریف ...
I promised ... - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 11:40
I stood on this very floor and I promised you I will stay with you and then I broke my promise So maybe I deserve these every night tears I miss you so much I can't heal
نکند که نیایی ... - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 11:40
ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود نقش رویایی تو هی کم و کمرنگ شود ثانیه گم بشود، عقربه ها گیج شوند دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود ترسم این است از این خانه دلت قهر کند قصه ها کم بشود فاصله فرسنگ شود نکند بوسه بمیرد خبرش گم بشود دل شکستن نکند مایه فرهنگ شود تلخی قهوه لب های تو زجرم بدهد لب بچیند دل و با...
نیامد ... - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 11:40
رفت ... نیامد املت سفارش داد ... نیامد املت خورد ... نیامد خیارشور هم خواست ... نیامد کنار بخاری نشست ... نیامد خیلی خیلی خیلی چشم به راه بود ... اما نیامد پ.ن: کاش اما می آمد ...
برای دوستان وبلاگی... - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 11:40
روزگاری پسرخاله مرا با وبلاگ نویسی آشنا کرد و من از وبلاگ نویسی دوستانی پیدا کردم و زندگی کردم و سرنوشتم در مسیری رفت که اگر وبلاگ نبود بعید است که می رفت و یافتیم یکدیگر را و گم کردیم یکدیگر را و حالا که دنیای مجازی به گوشی های موبایل محدود شده وبلاگ نویسی کم شده اما هستند چند نفری که گاهی سر میز
زندگی بطالت محضه ... - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 11:40
آقا سید رو فروختم به پسرخاله سیمین خانوم خریدم خیلی نرم و خوبه گلدون بیشتر دارم دوتا مدرسه جدید میرم و یه آموزشگاه جدید خبرنگار اسباب کشی داشت اومدن خیابون من حالا دیگه ما سه تا بهم نزدیکیم فقط دستیار کارگردان دوره پسرخاله هیچ جا قبول نشد اما خبرنگار با فاند کامل میره اون طرف یه ماه دیگه من هییییییی...
بوسه هایت ... - تاریخ: 1396/5/9 ساعت: 11:40
دیشب خواب تو را دیدم که مرا بوسیدی بیدار شدم لبانم داغ بود...